بندی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) اسیر. گرفتار. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( فرهنگ فارسی معین ). اسیر و گرفتار. ج ، بندیان. ( ناظم الاطباء ). اسیر. ( ترجمان القرآن ). زندانی. ج ، بندیان. ( فرهنگ فارسی معین ). محبوس. مسجون. مغلول : بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن بجمله براه.عنصری.برفتن همچو بندی لنگ از آنی که بند ایزدی بسته ست رانت.ناصرخسرو.تو بیچاره غلط کردی ره درنجست از بندیان کس جز تو فریاد.ناصرخسرو.ب...
فرهنگ عمید
گرفتار، اسیر، زندانی.
فرهنگ معین
(بَ ) (ص نسب . ) ۱ - اسیر، گرفتار. ۲ - زندانی . ج . بندیان .
فرهنگ فارسی
گرفتار، اسیر، زندانی در ترکیبات آید و معانی ذیل دهد:۱ - عمل و اجرای کاری : آب بندی ته بندی جیره بندی خیابان بندی . ۲ - معنی شغل و پیشه را رساند : دگمه بندی علاقه بندی نعلبندی ماست بندی . ۳ - ( اسم ) دکان و مغازه : علاقه بندی نعلبندی .
گویش مازنی
شاخه ی منعطف و نازکی که برای بستن دسته ی سرشاخه ها و گیاهان ...
/bandi/ شاخه ی منعطف و نازکی که برای بستن دسته ی سرشاخه ها و گیاهان به کار رود
مترادف و متضاد
اسیر، بازداشت، دربند، زندانی، محبوس ≠ آزاد
۱. اسیر، بازداشت، دربند، زندانی، محبوس ≠ آزاد ۲. دربند