معانی کلمه : بندی کردن
لغت نامه دهخدا
بندی کردن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اسیر کردن. گرفتار کردن. بازداشتن :
نترسد که دورانش بندی کند
که با بندیان زورمندی کند.
نترسد که دورانش بندی کند
که با بندیان زورمندی کند.
فرهنگ فارسی
اسیر کردن . گرفتار کردن . باز داشتن
