برآمد ساجگون ابری ز روی ساجگون دریابخار مرکز خاکی نقاب قبّهٔ خضراچو پیوندد به هم گویی که در دشت است سیمابیچو از هم بگسلد گویی مگر کشتی است در دریاگهی چون خرمن مشک است بر پیروزه گون مَفرَشگهی چون تودهٔ ریگ است بر زنگارگون صحراگهی چون شاخ نیلوفر میان باغ پُر نرگسگهی چون تلّ خاکستر فراز کوه پر میناگهی کافور بار آید چه بر کوه و چه بر هامونگهی لؤلؤ فشان آید چه بر خار و چه بر خاراگه لؤلؤ پراگندن بود چون عاملی حایرگه کافور پاشیدن بود چون عاقلی شیداازو هر ساعتی جیحون شود پر تختهٔ نقرهوزو هر ساعتی دریا شود پر لُؤلُؤ لالاچو بگراید سوی بالا برآرد گوهر از پستیچو باز آید سوی پستی فشاند گوهر از بالاگهی با خاک در بیعت گهی با باد در کشتیگهی با آب در صحبت، گهی با آتش اَنْدَرواکجا خورشید رخشان را بپوشد زیر دامن دربدان ماندکه اهریمن همی پوشد ید بیضاچو نور چشمهٔ خورشید زیر او برون تابدتو گویی نور قندیل است زیر جامهٔ ترسانماید تیره و گریان ز بیم باد نوروزیچو چشمِ دشمنِ دولت ز بیم خواجه والاعمید دولت عالیّ و جمشید قوی دولتهنرمندی کزو نازند اصل آدم و حواسخا بر دست او مفتون چو بر لیلی بود مجنونسخن بر لفظِ او عاشق چو بر وامق بود عَذرانهگردون است و در رفعت چو گردون است بیآفتنه یزدان است و در قدرت چو یزدان است بی همتاچنو اسرار او روشن چنو آثار او نیکوچنو گفتارِ او شیرین چنو کردارِ او زیبانهد تدبیر او دایم قدم بر تارک کیواننهد فرمانِ او دایم عَلَم بر عالمِ بالابه جنب دست او دریا نماید خاک بیبخششبه جنبِ رای او گردون نماید تنگ بی پهناز اعیان برگزید او را به جود و همت عالیخداوند همه شاهان معزّالدّین و الدّنیاصفاهان گشت ازو خرّم چو باغ از فرّ فروردینکنون خرمای بیخارست و باشد خار با خرمانه هر والی چو او باشد، به کف کافی، به دل عادلنه هر بیتی بود کعبه نه هر طوری بود سیناجوانمردا جوانبختا به تدبیر و خردمندیهمان کردی تو با دشمن که ذُوالقَرنَین با داراتویی شایستهٔ دولت چو سر را روح نفسانیتویی بایستهٔ ملت چو دل را نقطه سودامراد جزئی و کلی تویی در سیرت و سامانوجود عِلوی و سِفلی تویی در صورت و سیمابداندیشان تو هستند از چنگ قضا خستههمه پالوده و حیران به بیغوله درون رسوابه چشم اندر همه سوزن، بهحلق اندر همه نشتربه مغز اندر همه گرمی، به قلب اندر همه سرماالا یا مهتر مقبل عمید مشتری طالععطارد پیش تو خواهد که بنشیند به استیفاحکیم حضرت سلطان چو پیش تو شود حاضرجواز بخت او باشد فراز فرقد و جوزاچو دیدار تو را بیند معزی پور برهانیز بهر دیدنت خواهد همیشه دیده بینامدیح و آفرین تو همی تابد ز دیوانشچنان کز گنبد گردون بتابد زهرهٔ زهراهمیشه تا که سیسنبر بود در ساحت بستانهمیشه تاکه کاهربا بود در صخرهٔ صمّاسر مداح تو بادا به سبزی همچو سیسنبررخ بدخواه تو بادا به زردی همچو کاهرباز یزدان عمر تو باقی ز سلطان بخت تو عالیز دی امروز تو خوشتر ز امروز توبه فردا