وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بنام آن که در دنیای فانیدهد از عشق عمر جاودانیز چاک سینه هردم بیش از پیشدر رحمت گشاید بر دل ریشبدان بی خود که از نازی بسوزدبه شوخی کز نیازی بر فروزدبدان دردی که درمان نافعش نیستبدان حسنی که برقع مانعش نیستبدان رویی که از گل ننگ داردبدان خوبی که با خود جنگ داردبدان شادی که یک ساعت نیایدبه امیدی که هرگز بر نیایدشبی چون نور وصل خوبرویانسراسر نور چون روی نکویاننهاده دست رد بر سینه روزبرو نام شب اما روز نوروزبدیدی اعمی از فرط ضیایشنسیم گل در آغوش صبایشدر آن شب فی المثل گر چشمه مهرنمودی از گریبان افق چهرشدی از نور انجم از افق کمچنان چون روز از خورشید انجمفراز بام این فیروزه گلشنبه حدی زهره تابان بود و روشنکه گرهم چشم گشتی آفتابشکشیدی میل از تیر شهابشبس آسان بودی از نور و ستارهنمودی در بدن جان را نظارهفتان خیزان ز دست شحنه ماهفکنده خویشتن را سایه در چاهبرون ز اندازه انجم می طپیدندمگر از شادی شب می بریدندمن و چندین زیاران سخن سنجهمه برده در انواع هنر رنجچو عقل اولین بار یک بینانصف آفاق را بالا نشینانهمه آوازه در عالم به آوازز موسیقی خداشان داده اعجازبهر دستی که سوی گوش بردندملک را در فلک از هوش بردندبه می خوردن بهم بنشسته بودیمخرد را رخت برخر بسته بودیمگرفته شیشه را چو جان در آغوشزمستی کرده نام خود فراموشلبالب کرده ساقی شیشه زان میکه گر در بحر ریزی دردی از ویسحاب از آب ازان دریا برآردنه باران بر زمین خورشید بارداگر رنگی فرو شوید بدان چهربه جای موی روید بر تنش مهرفروغش خانه سوز محنت و غمنسیمش نایب عیسی مریمچو در شیشه شدی آن باده نابنمودی بار دیگر شیشه را آبچو لب را کرد ترزان تنگ لالهنیامد بر زمین پای پیالهدر آن مجمع یکی رشک پری بودکه سر تا پای ناز و دلبری بودفکنده از سر زلف معنبررسن در گردن خورشید انورستاده بر درش خورشید از دوربه یک پا از یی در یوزه نوربه عالم شهره اندر از خوبروییکنیز خانه زاد او نکوییاگر بودی بدور ماه کنعاننمی بردند چندان رنج اخوانکه از شرم جمالش بی توقفخود اندر چاه می افتاد یوسفبگرداگرد رخسار نکویشز مروارید تابان عقد رویشتو گفتی عابدی آن زلف سرکشچو دیده سبحه افکنده در آتشبه پای خود فکنده زلف شب فامولیکن دیگران را بسته در دامز رشک جبهه آفاق سوزشز شرم انجم عالم فروزش