ای شمع زردروی، که با اشک دیدهایسر خیل عاشقان مصیبت رسیدهایفرهاد وقت خویشی، میسوز و میگدازتا خود، چرا ز صحبت شیرین بریدهاییک شب سپند آتش هجران شوی چه باکشش مه وصال دوست نه آخر تو دیدهایگر شاهدی ز عشق چه رخ زرد گشتهایور عاشقی برای چه قد برکشیدهاییاری به باد دادهای؟ ار نی، چرا چو منبیرنگ و اشکبار و نزار و شمیدهایاین خون، فرود دیده ز ساعد به سان چیستاز غبن اگر نه دست، به دندان گزیدهایگه بر لکن سواری وز شعله نیزه ورلافی نمیزنی، صف ظلمت دریدهایگیرم، که سر فراختهای چون مبارزانسلطان نهای، برای چه افسر خریدهایآن را که نور دیده کمان بردهای، تو خوددایم در آب دیده، از آن نور دیدهایآهنگ خون و جان تو کرده است بعد از آنکدر جان نشاندهایش و به جانپرور دیدهایجولان کنی چو شب پره در تیره کی و لیکبا تیغ آفتاب علم خواب بُریدهایمرغی چنین شکرف که در عهد خود توییپروانه را به همنفسی چون گزیدهایآری، تو خود هم از مگسی زادهای به اصلو امروز نیز با مگسی آرمیدهایوالله که تا مصحف شمعی تو وصف خویشزین سان جز از اثیر گر از کس شنیدهایدر بزم خواجه، خندهٔ نزهت چه میزنیآخر، نه از برادر همدم بریدهایعالی جمال دین که همیگویدش خردچندانکه دیده را برسانم رسیدهایمسعود نام و طالع مسعود طلعتیچون سعد از آن خلاصه چرخ خمیدهایهیئت نمود طایر یمن از گل خجندتا نفخهٔ مسیح بدو در دمیدهایچون مهر نور در همه عالم فشاندهایچون ابر سایه بر همهکس گستریدهایاز هر که کعبتین تطاول به کف گرفتبدبخت آنکه مهره از او باز چیدهایصد بار طول و عرض فلک کردهای به کاماز بس که گرد مقصد دل بر تنیدهایصد رفعت از مکان گمان برگذشتهایاز بس که بر معارج همت چمیدهایدندان کنان فلک ببریده است بیخ اوبس هرکه بزمگاه و چه دندان گزیدهایدستان عندلیب سخن جمله مدح توستچون غنچه در تبسم از آن لب کفیدهایهمچون خیال در سر نصرت فتادهایهمچون امید در در دولت خزیدهایصبح بقا شب بکشیدست همچو گلآن را که تو به خار نکبت خلیدهایاسرار گفت توست که هردم ز کوی فکرصد بار در سرای ضمایر دویدهایاو شرع را بیامده در کار و کل و جزوتقصیر نیست آمده تو آوریدهایباد آفریدگار جهانآفرین گرتکز آفریدگان تو بهین آفریدهای