بخش ۱۴ - خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو داد آن آگهی مر شاه را زردرخان از خشم شد مر شاه را زردرخی کز سرخیش گفتی نبیدستبدان سانی که گفتی شنبلیدستز بس خوی کز سر و رویش همی تاختتنش گفتی ز تاب خشم بگداختز بس کینه همی لرزید چون بیدچو در آب رونده عکس خورشیدبپرسید از برادر کاین تو دیدیبه چشم خویش یا جایی شنیدیمرا آن گوی کش تو دیده باشینه آن کز دیگری بشنیده باشیخبر هرگز نه مانند عیانستیقین دل نه همتای گمانستبیفگن مر مرا از دل گمانیمرا آن گو که تو دیدی عیانیبرادر گفت شاها من نه آنمکه چیزی با تو گویم کش ندانمبه چشم خویش دیدم هر چه گفتمشنیده نیز بسیاری نهفتمازین پیشم چو مادر بود شهرومرا همچون برادر بود ویروکنون هرگز نخواهمشان که بینمکه از بهر تو با ایشان به کینمتن من جان شیرین را نخواهداگر در جان من مهرت بکاهداگر خواهی خورم صد باره سوگندبه یزدان و به جان تو خداوندکه مهمانی به چشم خویش دیدمولیکن زان نه خوردم نه چشیدمکجا آن سور و آن آراسته بزمگرانتر بود در چشمم من از رزمهمیدون آن سرای خسروی گاهبه چشم من چو زندان بود و چون چاهز بانگ مطربان گشتم بی آرامنواشان بود در گوشم چو دشناممن آن گفتم که دیدم پس تو به دانکه تو فرمان دهی من بنده فرمانچو بشنید این سخن موبد دگر بارفزون از غم دلش را بار بر بارگهی چون مار سر خسته بپیچیدگهی چون خُم پر شیره بجوشیدبزرگانی که پیش شاه بودندهمه دندان به دندان بربسودندکه شهرو این چرا یارست کردنزن شه را به دیگر کس سپردنچه زَهره بود ویرو را که میخواستزنی را کاو زن شاهنشه ماستهمی گفتند از این پس کام بدخواهبرآرد شاه ما از کشور ماهکنون در خانهٔ ویروی و قارنز چشم بد برآید کام دشمنچنان گردد جهان بر چشم شهروکه دشمنتر کسی باشدْش ویرونه تنها ویس بی ویرو بماندو یا آن شهر بی شهرو بماندکجا بسیار جفت و شهرِ نامیشود بی جفت و بی شاه گرامیدمان ابری که سیل مرگ آردبه بوم ماه تا ماهی بباردمنادی زد قضا بر هر چه آنجاستکه چیز آن فلان اکنون فلان راستبر آن کشور بلا پرواز داردکجا لشکر که وی را باز داردبسا خونا که میجوشد در اندامبسا جانا که میلرزد بی آرامچو شاهنشه زمانی بود پیچاندل اندر آتش اندیشه سوزاندبیرش را همانگه پیش خود خواندسخنهای چو زهر از دل برافشاندفرستادش به هر راهی سواریبه هر شهری که بودش شهریاریز شهرو با همه شاهان گله کردکه بی دین چون شد و زنهار چون خوردیکایک را به نامه آگهی دادکه خواهم شد به بوم ماه آبادازیشان خواند بهری را به یاریز بهری خواست مرد کارزاریز طبرستان و گرگان و کهستانز خوارزم و خراسان و دهستانز بوم سند و هند و تبت و چینز سغد و حدّ توران تا به ماچینچنان شد درگهش ز انبوه لشکرکه دشت مرو شد چون دشت محشر