بسیاری. [ ب ِ ] ( حامص ) بسیار و بمعنی درازی مجاز است. ( آنندراج ). کثرت و فراوانی و زیادتی. ( ناظم الاطباء ). وفور. فزونی. بیشی. برکت. انبوهی. فرط. عَمَم. ( منتهی الارب ). کثرت. ( دانشنامه علایی ص 95 ). مقابل کمی و قلت. اضعّاف : از بسیاری که بوده اند [ یعنی از کثرتی که داشتند، پَشگان ] چنان شد که سپاه نمرود یکدیگر را نتوانستندی دیدن. ( ترجمه طبری بلعمی ). سپه را ز بسیاری اندازه نیست بر این دشت یک...
فرهنگ معین
(بِ ) (ق . ) ۱ - گروهی زیاد. ۲ - مقداری زیاد.
فرهنگ فارسی
۱- گروهی زیاد : بسیاری از مردم . ۲- مقداری زیاد: بسیاری از اموال مردم تلف شد .
مترادف و متضاد
تکثر، غزارت، فراوانی، کثرت، وفور ≠ کمی
many (اسم)گروه، بسیاریplenty (اسم)فراوانی، کفایت، بسیاریexuberance (اسم)غنا، فراوانی، وفور، فزونی، سرک، کثرت، بسیاری، فرط فیضmultitude (اسم)گروه، بسیاری، جمعیت کثیر، گروه بسیار...