وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
پس آنگه در ایوان خود بنگریستبرآورد آهی و از جان گریستندانستم ای خانه ویران شویابا خاک تاریک یکسان شویندانستم این گنبد لاژوردکند روی سرخم بدینگونه زردندانستم این چرخ کین آوردستاره به خونم کمین آورددریغا که اندر دلم آرزویبگل رفت و رنجم ببرد آب جویایا خانه دیگر پس از من مپایمبادا که دشمن نهد در تو پایبرای بد اندیش ویرانه باشز آرام بیگانه بیگانه باشفرود آی بر فرق بدخواه منبسوزان دلش زآتش آه منهمه چرخ را مانی ای سست رأیهمه دهر را مانی ای بی وفایچو گیتی کسی در تو خرم نزیستمگر رفت و هنگام رفتن گریستگذشتیم و رفتیم و بگذاشتیمهمه دیده نادیده پنداشتیمبدینگونه با خیل استادگانبسی خواند افسانه مادگانچنان ناله کرد اندر آن روز سرکه در سنگ خون شد درون گهرکه این سبز ایوان فیروزه گشتز پشت سپهری و تخم بهشتبه صد آرزو سقف آراستمبچرخ نهم پایه ات خواستمز سیماب کچ شستمت زرد چهرفروزاندمت مشعل از ماه و مهربیاراستم ابرویت چون هلالبینباشتم گنجت از زر و مالرساندم بگردون ترا پای کاخنشاندم به خاکت بسی سبز شاخز آهن به کیوان زدم پایه اتکه خسبم دمی شاد در سایه اتبنوشم ز جویت بسی آب سردبه کنج تو آسایم از باد و گردبدم آرزو کاندرین تنگ ظرفبیاسایم از باد و باران و برفدریغا که شد تیره گون بخت منسیه شد در این خانمان رخت منبرفتیم از این جایگه تلخ کامبدان پختگی رنجمان گشت خامبراحت در این جانیا سودم هیچبزودی فکندم بدان سو بسیجدر این خانه ای بس که بردیم رنجبدین خاک ویران بسی خفت گنجاگر خاک بر سر کند مستمندهمان به که گیرد ز کوهی بلندوگر پوست باید ز تن دور بردزقصاب یل به که چوپان گردگرت شیر رخت از بدن برکنداز آن به که سگ چاپلوسی کند