طهماسب خداوند راستینداردیم و کان در دو آستیندریا ز یسارش برد یسارگردون بیمینش خورد یمینخوانده است مؤید به دولتشدارای جهان شهریار دینزیرا که خیام جلال راحبلی است ز تایید او متینبالد ز سرش رایت و کلاهنازد بکفش خامه نگینای خامه تو موی مهوشانای نامه تو روی حور عینای خسته کمانت پر عقابای بسته گمانت در یقینجمشید بگیرد ترا رکابخورشید ببوسد ترا زمینبا برز منوچهر و کیقبادبا گرز فریدون و آبتینفرهنگ ترا خوانده مرحبااقبال ترا گفته آفرینشاها ملکا آسمان بمنبی سابقتی بسته است کینآویخته حلقم بریسمانآمیخته زهرم بانگبینجز خون نخورم روز و شب مگردنیا چو مشیمه است و من جنینز آن رو که بود درگهت مراحصنی ز جفای فلک حصیندر بارگهت ملتجی شدمدادم بستان از سپهر هیندرگاه تو باشد پناه منفردوس بود جای متقینایاک نولی و نستمدایاک نرجی و نستعینبر خلق توئی صاحب و عمیدبر شاه توئی ناصح و امینتا مشک ترا بارد از قلمتا ماه ترا تابد از جبینتا میل بنین است زی بناتتا شرم بنات است از بنینباشی بهمه سروران مطاعباشی ز همه خسروان گزینجور از فلک و مردمی ز توشعر از من و مشک از غزال چینمعروف بلشکر کشی شویدر شرق چو پور سبکتکینمشهور بدشمن کشی شویدر غرب چو فرزند تاشفین