ای بتاراج عقل و دین چالاکوی بتعذیب جان و دل بی باکمایه جور و فتنه و بیدادآفت عقل و دانش و ادراکجگر نیستی ز هجرت خونبر سر هستی از فراقت خاکعقل گوید ترا سقاک اللهفضل گوید ترا جعلت فداکگر اسیر آوری به بند ستمیا شکار افکنی بخاک هلاکاین نخواهد رهائی از زنجیروان نجوید جدائی از فتراکبصفا همچو جام جمشیدیبجفا همچو افعی ضحاکدر حریمت ز نور مستوریرفته مستی ز یاد دختر تاکای دل عافیت ز عشق تو ریشدامن زندگی ز دست تو چاکشاد و سرسبز و تازه باش که هستجایگاه تو این دل غمناکچند با خون ما بیالائیپنجه نازنین و دامن پاکگر ز آشوب فتنه و بیدادخون ما ریختی حلالت بادما به رنج زمانه خو کردیمگر تو را دل خوشست و خاطر شادوصل شیرین نصیب پرویز استتیشه بر سنگ میزند فرهادای به تقدیم هر هنر ماهروی به تعلیم هر فنی استادچاکران تو بهمن و دارابندگان تو کیقباد و قبادگلبن همت از کمال تو رستکودک حکمت از بیان تو زادغیر یاد تو هرفسانه چو خوابغیر ذکر تو هر ترانه چو بادپنجه با آسمان اگر تابیآسمان را برآری از بنیادشرح سوز درون سوخته رابشنو از بنده هرچه بادا بادیاد کن هر دلی که نزدودستمهرت از سینه و غمت از یادبنده چندیست کز طریق وفاسر طاعت بدرگه تو نهادگشت دوشیزگان فکرش رانوجوانان مدحتت دامادخواست کز بندگی در این حضرتباشد از بند آسمان آزادخط آزادیش بده زیراکسرنوشتش به بندگی افتادگر برانی برآیدش نالهور کشی بر نیایدش فریادایدریغا که سینه محرم نیستکس در آفاق یار و همدم نیستهیچ انفال بی برائهنشدهیچ ذی الحجه بی محرم نیستجانم از دست غصه فارغ نیدلم از عیش دهر خرم نیست