خو. [ خ َوو ] (اِخ ) تل ریگی است در نجد.(معجم البلدان یاقوت ) .
خو. [ خ ُوو ] (ع اِ) انگبین . شهد. عسل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خو. [ خ َوو ] (ع اِ) گرسنگی . || وادی فراخ . || نهر عریض . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
سرشت؛ نهاد؛ طبیعت؛ خُلق.
〈 خو گرفتن (کردن): (مصدر لازم)
۱. انس گرفتن.
۲. عادت کردن.
(اِ.) خوی ، سرشت .
(اِ.) 1 - علف هرزه . 2 - هر گیاه که خود را به درخت پیچد.
(گنابادی) خُوْ [khow] خواب، خوابیدن، خم کردن، ترس.
خواب
خوب (لفظى براى اعلام موافقت یاتأیید).
الفت، انس
اخلاق، جبلت، خاصه، خصلت، خلق، داب، سجیه، سرشت، سگال، سیرت، شمال، شیمه، ضریبه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عرق، عریکه، قلق، لبلاب، مشرب، منش، نهاد
۱. اخلاق، جبلت، خاصه، خصلت، خلق، داب، سجیه، سرشت، سگال، سیرت، شمال، شیمه، ضریبه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عرق، عریکه، قلق، لبلاب، مشرب، منش، نهاد
۲. الفت، انس