بندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص ) فعلی که منسوب به بنده باشد و این ترجمه عبودیت است و با لفظ کردن و رسانیدن و کشیدن و بجا آوردن مستعمل است. ( آنندراج ). اطاعت و انقیاد. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). طاعت. عبادت. رقیت. عبودیت. مملوکیت : و گر شاهی آسان تر از بندگیست بدین دانش تو بباید گریست.فردوسی.فرزند بدرگاه فرستاد و همی دادبر بندگی خویش بیکباره گوایی.منوچهری.و مردم شهر به طاعت پیش آمدند و ...
فرهنگ عمید
۱. بنده بودن. ۲. عبادت، پرستش.
فرهنگ معین
(بَ دِ ) [ په . ] (حامص . ) ۱ - غلامی ، بنده بودن . ۲ - نوکری . ۳ - عبودیت . ۴ - اطاعت ، فرمانبرداری .
فرهنگ فارسی
۱ - غلامی بنده بودن . ۲ - نوکری خدمتگزاری خدمت . ۳ - عبودیت پرستش . ۴ - اطاعت انقیاد: ( روی دل باخلاص بندگی درگاه جهان پناه آورده . )
نقل قول
بندگی • «هرکه طعم بندگی کردن نچشید او را هرگز ذوق نبود.» پ -> بایزید بسطامی