وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
دل پهلوان گشت از او شاد و گفتدگر پرسشی نغز دارم نهفتچه برناست آبستن و گنده پیرهم از وی بسی بچه گردش به شیربه ناز آنچه زاید همی پروردچو پرورد بکشد هم آن گه خوردجهانست گفت این فژه پیرزنبچه جانور هر چه هست انجمنکرا زاد پرورد و دارد به نازکشد پس کند ناپدیدار بازدگر گفت کآن گاو پیسه کدامکه هستش جهان سر به سر چارگامبه رنگی دگر نیز هر پای اویبه رفتن نگردد تهی جای اویده و دو ست اندام او هر چه هستهر اندام را استخوانست شستبه پاسخ چنین گفت دانش سگالکه این گاو نزدیک من هست سالخزان و زمستان تموز و بهاربه هر رنگ پای وی اند این چهارده و دو کش اندام گفتی به همبه شست استخوان هریک از بیش و کممه سال بیش از ده و دو نخاستشب و روز هر ماه شست است راستدگر گفت چون جان آشفتگانیکی خوابگه چیست پر خفتگاندو چادر همیشه برآن خوابگاهکشیده یکی زرد و دیگر سیاهمر آن خفتگان را کی افتد شتابکه بیدار گردند یک ره ز خوابچنین گفت کاین خوابگاه این زمیستبرو خفتگانیم هرچ آدمیستدو چادر شب و روز دان گرد گردکه برماست گاهی سیه گاه زرداز این خواب اگر کوته ست ار درازگه مرگ بیدار گردیم بازدگر گفت بر هفت خوان پر گهرچه دانی یکی مرغ بگشاده پرکجا خورد آن مرغ از آن گوهرستخورش نیز هر چند افزونترستنه گوهر همی کم شود در شمارنه سیر آید آن مرغ بسیار خواربرهمن در پاسخش برگشادکه این هفت خوان کشورست از نهادگهر جانور پاک دان مرغ مرگکه هستیم با او چو با باد برگهمی تا خورد جانور بیشترنه او سیر گردد نه کم جانورازاین به مرا راه گفتار نیستسخن را کرانه پدیدار نیستسپهبد پسندید و گفت از خردسخن های نغز این چنین در خوردکنون از ستودانت پرسم سخنکه کردست و کی بودش آغاز و بنبدان سان بزرگ استخوانهای کیستفرازش نبشته بر آن سنگ چیستبرهمن ز کس گفت نشنیده اممن اش همچنان استخوان دیده امنبشته چنین است بر خاره سنگکه گیتی به کس برندارد درنگبه مردی منازید و بد مسپریدبدین مرده و کالبد بنگریدبترسید از آن دادفرمای پاککه چونین کسی را کند می هلاکببد خیره دل پهلوان ز آن شگفتببوسیدش وساز رفتن گرفتبه خواهشگری زاو درآویخت پیرکز ایدر مرو امشب آرام گیربه جای آمد آن چت ز من بود رایتو نیز آنچه رای من آور بجایچنان دان که رفتن رسیدم فرازبباید شد ار چند مانم درازچو پیریت سیمین کند گوشواراز آن پس تو جز گوش رفتن مدارتن ما یکی خانه دان شوره ناککه ریزد همی اندک اندکش خاکچو دیوار فرسوده شد زیر و برسرانجام روزی درآید به سرجوانیم بد مایه خوبیم سودجهان دزد شد سود و مایه ربودسپهر از برم سال نهصد گذاشتکنون اسپ از آن تاختن بازداشتقدم کرد چوگان و در زخم اویز میدان عمرم به سر برد گویچو فردا ز یک نیمه بالای روزشود در دگر نیمه گیتی فروزبدان مرز رخشنده زین مرز تارگذر کرد خواهم سوی کردگارمشو تا تنم را سپاری به خاکچو من جان سپارم به یزدان پاکسپهبد پذیرفت و آرام کردهمه شب ز بهرش همی خورد دردگه چاشت چون بود روز دگربیآمد برهمن ز کازه به درازو وز گروه خواست پوزش نخستشد آن گه بدان چشمه و تن بشستبر آیین خویش از گیا بست ازارخروشان شد از پیش یزدان به زاربراند آب دو چشم از آن چشمه بیشهمی خواست ز ایزد گناهان خویشسرانجام چون لابه چندی شمرددو رخ بر زمین جان به یزدان سپردسپهدار با خیل او همگنانگرفت از برش مویه غمگنانبه آیین کفن کردش و دخمه گاهوز آن جایگه رفت نزد سپاه