بخش ۱۸ - در بیان اقسام سالکان راه اله و تفاوت مراتب ایشان
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
چار قسم اند سالکان راه دینحال هر یک را زمن بشنو یقیناولین مجذوب سالک آمدستکاول از جذبه به حق واصل شدستحق فرستادش به سوی خلق زودتا که خلقان جهان را ره نمودبا همه قربی که دارد با خدااز ریاضت نیست یک ساعت جدازانکه هر کو مقتدای راه شداز بد و نیک مقام آگا ه شدگر نباشد در عمل ثابت قدمچون رهاند خلق را از دست غممقتدا چون در ریاضت قایمستتابعش را میل طاعت دایمستزانکه باشد تابع اعمال پیرهر مرید صادق از صدق ضمیردیگر آنکه شأن حق بیغایت استهر زمانش نوع دیگر آیت استچونکه معروف است بیحد لاجرممعرفت بیغایت آید نیز همعمرها گر او ریاضت می کند روز و شب را صرف طاعت می کنددم بدم بیند جمال دیگر اولاجرم دایم بود در جست و جوگر دو صد سال ا ندرین ره می رودهر دم از هر نوع حیران می شوددر نماز از بس که بر پا ایستادعاقبت در پاش آماس اوفتادحال پیغمبر نگر با آن کمالفاستقم بودش خطاب از ذوالجلالسورۀ طه بدان نازل شدستغیرت خلق جهان این آمدسترهنمایی لایق آن کاملستکو ز خود فانی، به جانان واصلستنیست اکمل در طریقت زو کسیجز خدا او را نباشد مونسیسالها باید فلک بر سر رودتاکه پیری اینچنین پیدا شودو آن دوم را سالک مجذوب خوانکو سلوکی کرد و از هستی برستدر ریاضت در عبادت سالهاکرد سعی و گشت قابل جذبه راچون دل او قاب ل انوار شدجان پاکش قابل اسرار شدشاهباز جذبه او را در ربودجان او شد محرم بزم شهوددر مقام وصل جانان راه یافتاز خدا جان و دل آگاه یافتاینچنین کامل بجو گر رهرویتا ز وصل دوست با بهره شویپس سیم مجذوب مطلق می شمرکو ز تاب نور حق شد بیخبردایماً حیران دیدار خداستاز خیال عقل و دانشها جداستاز خودی بگذشت و واصل شد به دوستمست سرمد از می دیدار اوستاو ز مستی گشت از خود بیخبردیگران را چون شود او راهبرمحتسب انکار ایشان گر کندغیرت حق در دمش بی سر کندکشته اند این قوم بر خوان خداکی بود انکار این مستان روارو به صدق دل بجو ز ایشان نظرمنکر تابع مشو ای بیخبرچارمینش سالک بی جذبه استکو سلوکی کرد و از هستی برستاو به عقل خویش این ره می رودچون ندارد عشق کی واصل شودچون نشد حالش به کوی عشق پستاز می هستی است او پیوسته مستیا ندارد پیر تا پاکش کندیا نهان دارد از او احوال خوددر ارادت گر شدی او مستقیمبا غم هجران کجا بودی ندیمسد راه سالکان حق پرستدر میان پرده خلق بد شدستسالک بی جذبه چون واصل نشددر طریقت لاجرم کامل نشدچون نشد واصل نباشد رهنمازو مجو چیزی که هست او بینواباش مهمان کر یم ان ای پسربا لئیمان کم نشین جان پدرهر چه جویی از محل خود بجویبا زمستان از گل و ریحان مگویاینچنین کس را اگر تابع شویره نیابی عاقبت گردی غویزین چهار آن هر دو کاول گفته شدمرشد راهند و این در سفته شدزین دو کآخر شرح ایشان داده امرهبری هرگز نیا ید بیش و کموین یکی از خودپرستی بینواستوان دگر از نور حق در خود فناستاین یکی را مستی خود پرده استوان یکی خود را در او گم کرده استاین یکی از خود ره حق بسته استوان دگر از خود زحق وارسته استزانکه او مجذوب مطلق ابترستصورت او زهر و معنی شکرسترهبر راه طریقت او بودکو به احکام شریعت می رودسالک بی جذبه خود آگاه نیستواقف این منزل و این راه نیستاز ره و منزل چو واقف نیست اورهنمایی چون کند آخر بگو