ای یافته هر آنچ بدو داده و هم ورایوز دولت اتابک، از یاری خدایسیفی که پاکشیده شدی از نیام ملکفتنه فکنده سر شد و باطل بریده پایتیغ سداب رنگ تو آمد سداب طبعکز وی رحم فسرده شد ایام فتنه زایبز دوده ئی ز رنگ حوادث چو آینهملک عراق و عرصه ی ایران به تیغ و رایدر رزم بر فلک زنی از پر دلی لکدآنجا که سرکشان زمین درکشیده پایهم چون درخش دامن تیغت بیوفتدهرگه که دشمنت چو شرر برجهد زجایگر کوه نیست حزم تو گو یکقدم به جنبور باد نیست عزم تو گو یک نفس بپایفضل خدنگ توست حجر را زره شکافنوک سنان توست ظفر را گره گشایجمشید بر درت که بود جز یکی گیاخورشید با کفت چه بود جز یکی گدایبندند بر مزاج بهار اینک از بحارگردد هوا ز ابر صدف گون گهر نمایاین خود بهانه ایست بگرید همی فلکبا صد هزار دیده ز تیغت به های و هایچون چنگ در شکنجه ی قهر تو خصم ملکقانع همی شود بسری عاریت چو نایتو کوی برده ئی ز امیران مملکتگو خصم را بیا و بمیدان همی درآیزیبد همی کلاه بزرگی تو را چنانکبر خسروانه قد قزل ارسلان قبایدیری است دیر تا بنشسته است چون اثیربر شاخسار مدح تو مرغی نواسرایزنهار تا مزور رای تو نشمرداز دست این کزاف در ایان ژاژ خایمغز است او ز قافله عسکر سخنو اینها همه به دمدمه لافند چون درایگویند در مثل که ز مهمان گزیر نیستمهمان توست، با او یک لحظه خوش برآیچندانش خلعه بخش که گردد اسیر و غرقچندانش باده ده که شود مست و سرگرایتا هست شش سپهر دگر بعد از این سپهرتا هست یک سرای دگر بعد از این سرایخصم تو از سرای بقا باد کاستهتو باز بر سپهر شرف مرتبت فزای