جنب . [ ج ُ ن َ ] (ع اِ) ج ِ جَنْبة. (اقرب الموارد). رجوع به جنبة شود.
جنب . [ جَمْب ْ ] (اِخ ) آبی است از بنی عدویه در سرزمین یمامه . (معجم البلدان ) (مراصد).
جنب . [ جُمْب ْ ] (اِ) حرکت . (حاشیه ٔ برهان چ معین ): جنب و جوش . رجوع به جنبیدن و جنبش شود.
کسی که بهواسطۀ انزال منی غسل بر او واجب شده باشد.
۱. پهلو؛ کنار.
۲. (زیستشناسی) غشایی که روی ریهها را میپوشاند و به دیوارۀ داخلی قفسۀ سینه میچسبد.
۱.=جنبیدن
۲. جنبنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دیرجنب.
= جنبوجوش: [مجاز] حرکت و کوشش؛ تلاش و تقلا.
(جَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - پهلو، کنار. 2 - سمت .
(جُ نُ) [ ع . ] (ص .) 1 - کسی که به علت خروج منی ، غُسل بر او واجب است . 2 - بیگانه ، بعید، دور.
پهلو، جوار، سمت، کنار
آلوده، محتلم، ناطاهر، نجس ≠ طاهر
کنار، سو