وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
به ایران مباد آن چنان روز بدکه کشور به بیگانگان اوفتدهمه کشور ما عروسی است خوشولی شوی او زشت خوی و ترشنخواهم زمانی که این نو عروسبیفتد بزیر جوانان روسبه گیتی مباد آن که این حور دیسشود همسر لردی از انگلیسپدر گرچه باشد خسیس و لئیمبه از آن که فرزند گردد یتیمتو هر چند نامهربان و بدیولیکن بسان پدر از خودیپدر هستی ای مهتر نامدارولی بس جفا جوی و ناسازگاراگر چند امروز هستم اسیرولی نیست بیگانه بر من امیراسارت مرا هست، لیکن بتنکه روشن روانم بود شاد و شنمرا گر بود وحشیانه پدراز آن به که مامم رود در بدربزرگان که این رازها سفته اندبه برهان حکمت چنین گفته اندکه هر ملت از خود ندارند شاهبود حال آن ملت از بن تباهکسی را که در تن نباشد رواندگر چون پدید آید از وی توانبباشند در پیش بیگانه خوارسرآید بر ایشان همه افتخارهمه پست باشند و افکنده سرنبینند روز بزرگی دگرنخیزد از ایشان یکی دلفروزبه بازارگانی سرآرند روزدگر نامداری نیاید پدیدنه یک اختراعی زکار جدیدنه سردار جنگی، نه یک نامجوینه شاعر، نه یک مرد تاریخ گوینه یک فیلسوف مبارک اساسنه ذو فن، نه مرد ستاره شناسچنان چون که این حال باشد عیانز رفتار و کار سرائیلیانکه در ذلت و خواری آرند سرنخیزد از ایشان یکی نامورهمان قوم کلدان و آشور و کوشکز ایشان نباشد به گیتی خروش