وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دل افکاری که او یاری نداردبجز زاری دگر کاری نداردمکن عیب ار بنالد خسته از غمکه آه و ناله دردی میکند کمکسی کز ماتمی غمناک گردداگر بندد دهان دل چاک گرددچو شمع از سوز آه آتش آلودزبان بر راز دل پروانه بگشودبه تنهایی چو با خود راز میگفتبصد سوز این حکایت باز میگفت:چه بختست اینکه دارم اینچه حالستهمیشه کوکب من در وبالستز بخت من نشد روشن شب منتو گویی سوخت گردون کوکب منچو خواهم سوخت زین وادی خونخوارنیفشانم چرا جان بر سر یارچرا آندم که وصلم دسترس بودنمردم چون مرا مردن هوس بوداگر چون شمع ازین سودا که دارمنسوزم پس، من از بهر چکارم؟درین تنهایی ام کز بخت گمراهنیفروزد چراغ کس بجز آهکه سوی من ز شمع آرد پیامی؟که گوید شمع را از من سلامی؟که بهر نامه در کویش فرستم؟مگر هم مرغ جان سویش فرستمنسیمی کو رسول بیکسانستز بخت بد مرا در قصد جانستدرین وادی که چون مجنون اسیرمکه جوید بازم ار روزی بمیرماگر سوزد تنم از برق آهیغم من نیست کس را برگ کاهیمرا بایستی آنشمع دل افروزنهشتی در شب هجران بدین روزولی کی دارد این سرو آن سرو برگکه گردد شمع بالینم شب مرگمرا گر دور ازو کشت از ستم بادچراغ عمر او را زندگی بادرخش کامد چراغ زندگانیمبادش آفت باد خزانیگر آن سروش ز برق غم الم نیستگیاهی همچو من گر سوخت غم نیستدرین وادی کز آتش لاله زارستچو لاله آتش از وی داغدارستننالم جز ز سوز سینه ریشکه می سوزد دلم در آتش خویشز بس کز شوق شمع آتش پرستمقرین آتشم هر جا که هستماگر باشد فراز کوه جایمز لعل آتش بود در زیر پایمو گر در بزم شمع خود نهم پابود یک نیزه بالا آتش آنجاو گر کردم بصحرا چون غزالهز صحرا خیزد آتش لاله لالهو گر بر گنبد گردون کشم رختبسوزم عاقبت چون کوکب بختبه جنت سوزدم باید تن ریشکه دارم دوزخ دل همره خویشمرا بخت بد این آتش برافروختکه در هرجا که باشم بایدم سوختچه سود از سوختن هر دو به داغیکزو روشن نیمگردد چراغیمرا از داغ دل هر چند جان سوختبجز داغم چراغ دل نیفروختشبی شد روشنم شمع مرادیچه حاصل زانکه رفت آخر ببادیمن درویش دانستم هم از پیشکه هست آن شبچراغ از حال من بیشتو گویی کآن پری در خواب دیدمسرابی را بجای آب دیدمپری رخساره یی سر بر زد از جیبنهان شد دیگر اندر پرده غیبچنان بزمی چنین نخلی برآوربرش لعل و تنش فیروزه ترحدیث جنت شداد بودستخیالی دیدم آخر باد بودستمرا دنبال او رفتن خطا بودخطایی کردم و اینم سزا بودغلط کردم که عاقل در بیاباننگردد شب پی آتش شتابانمن آن طفلم که آتش لعل پنداشتچو دانست آتش است آنگاه بگذاشتمنم در زاری از خواری فتادهبصد زاری بخواری دل نهادهبدین سان زاری دلسوز میکردبدان زاری شب غم روز میکرد