وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو شب شد بخوابید در قصر خویشدلی شادمان داشت از عصر خویشچنان دید در خواب آن شهریارکه از دوش او سر برآورده ماردو مار سیه برشد از دوش اوسر خویش را کرده در گوش اوبگفتند: گو چیسث کبر و غرورچرا گشتهای از خداوند دورخدا داد بر تو چنین اقتدارهم او خواست تا تو شوی تاجدارتو مغرور بر خویشتن گشتهایندانی ز یک کودک آشفتهایندانی که باشد شکست تو همکه دستی است بالای دست تو همسراسیمه از خواب بیدار شدپریشان و افسرده و زار شددو چشمش به بستر ز هم باز کردسخن گفتن خویش آغاز کردبگفتا مغان را خوانید زودکه گویند تعبیر خوابم چی بودمغان بوسه دادند روی زمینبگفتند کای شاه با آفرینچه بودت که آشفته گشتی چنیننباشد کسی را به تو خشم و کینچو از مار و از خواب دوشینه گفتهمان راز بیرون کشید از نهفتبگفتند شاها ترا خواب دوشخبر میدهد از هزاران خروشگزندت رسد از جهان کهننگوئیم دیگر از این ره سخنبود دشمنت دشمن خانگیبتازد به تو او به فرزانگینباشد وی از خیل همسایگانستاند ز تو کشورت رایگانچو بشنید پشتش بلرزید شاهندانست خود کیستش کینه خواهیکی دختری داشت چون نوبهاربه بالا چو سرو و به رخ چون نگارورا نام بد ماندانای نکووزو بود در شهر بس گفتگوبدو بد گمان گشت آژیدهاکهم از دختر خویش شد بیمناکبگفتا کنم دور، گر دخترمنیاید گزندی از او در برماگر چند از نوجوانان مادز مردان نام آور و نیکزادز جان و ز دل خواستارش بدندبه جان خواستار وفایش شدندولیکن از آن خواب آژیدهاکچنان بود آشفته و بیمناککه از دخت و از دادن او به شویبه یکباره بربست او گفتگویچو در پارس کامبوزیا بود امیرنجیب و جوانمرد و پاک و دلیربیاورد کامبوزیا را به مادبدو دختر خویشتن را بدادچو او را نجیب و ملایم بدیدگمان بدی زو نبودش پدیدبداداش ورا دخت چون ماه راکه آسوده سازد دل شاه رابرفت او ز ماد و به همراه بردسوی پارس او دختر شاه برددگر باره آن شاه خوابی بدیدکز آن بیش آمد شگفتی پدیدچنان دید کز اشکم دخترشیکی تاک سر زد به گردون سرشبگسترد بر آسیا شاخ و برگنه بادی بر او کارگر نه تگرگهراسان و لرزنده بیدار شدمغان را شتابان طلبکار شدبگفتا که خوابی بدیدم گرانوزان خواب گردیدهام سرگرانز تاک و ز دختر همه باز گفتهمه راز دل برکشید از نهفتبه تعبیر گفتند او را مغانز خشم و ز بیمش ستایش کنانکه آید یکی کودک از دخترتکه شاید بد آید از آن بر سرتچنان دان که دخت تو زاید پسرکه گیتی مسخر کند سر به سربترسید از بختش آژیدهاکشد از دختر خویشتن بیمناکرسولی فرستاد بر دخترشکه از پارس آرد ورا در برشچو دخت شه آمد به نزد پدرببوسید روی زمین را به سربگفتا پدر جمله فرمان تو راستکه امر تو آسایش جان ماستبفرمود کای دختر خوب روبرم باش و از شوهر خود مگوبه پاسخ چنین گفت دختر به شاهکه ای خسرو عادل نیکخواهتو شاهی و من کمترین بندهامبه فرمان ورأیت سر افکندهام