وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
سوی قرطبه رفت از آن جای شادیکی شهر خوش دید خرم نهادبه نزدیک او ژرف رودی روانکه خوشیش در تن فزودی رواناز آن شهر یک چشمه مردی سیاهبدان ژرف رود آمدی گاه گاهز شبگیر تا نیم شب زیر آببدی اندر او ساخته جای خوابنهالی به زیرش غلیژن بدیزبر چادرش آب روشن بدینه زآب اندکی سر برافراشتینه چون ماهیان دم زدن داشتیهمان کرد پیش سپهدار نیزسپهبدش بخشیدش بسیار چیزوز آن جا شتابان ره اندر گرفتبه نخچیر کردن کمان بر گرفتبه گلرخش روزی سپرده عنانهمی تاخت بر دم گوری دمانسرانجام از او گشت نادیده گورشد او تشنه و مانده در تف هوربه کوهی بر آمد همه سنگ و خارتنی چندش از ویژگان دستیاررهی دید بر تیغ کهسار تنگبر آن ره ستودانی از خاره سنگبدو در تن مرده ای سهمناکشده استخوانش از پی و گوشت پاکسرش مهتر از گنبدی بد بلندگره گشته رگ ها بر او چون کمنددو دندانش مانند عاجین ستونیکی ساقش از سی رش آمد فزونبه سنگی درون کنده خط ها بسیبد از برش و نشناخت آن را کسیهمی هر که بد لب به دندان گرفتدر آن کالبد مانده زایزد شگفت