معانی کلمه : دیودار
لغت نامه دهخدا
دیودار. [ وْ ] (نف مرکب ) دیودارنده . مردم دیوانه و مصروع . (برهان ) (ناظم الاطباء). مجنون . دیوانه . پری دار. مصروع . (یادداشت مؤلف ). آنکه دیو و شیطان در اندرون دارد.
فرهنگ عمید
نوعی سرو، درختی بسیاربلند و تناور. چوب آن چرب و تندبو. برگ هایش ساده و پهن. از چوب آن دکل کشتی درست میکنند، صنوبر هندی.
فرهنگ معین
(ص فا. ) دیوانه ، مصروع .
دانشنامه آزاد فارسی
دِئودار (deodar)
درخت سدر هیمالیایی، با نام علمی Cedrus deodara، از تیرۀ کاج. غالباً آن را به منزلۀ گونه ای زینتی با رشد سریع می کارند. چوب محکم و خوشبوی آن الوار باارزشی است.
درخت سدر هیمالیایی، با نام علمی Cedrus deodara، از تیرۀ کاج. غالباً آن را به منزلۀ گونه ای زینتی با رشد سریع می کارند. چوب محکم و خوشبوی آن الوار باارزشی است.
wikijoo: دیودار
