ساقی از آن می اگر ارزند گیستجان طلب از ما دگر ارزند گیستشمع شد از محفل و پروانه ماندبلبل جان را دل و پروا نماندمستم و شد مایل آتش پرممی خورم اندر دل آتش پرمآمده زان سیم و زر آتش پرستکاتش پروانه در آتش پرستجم که در آن ورطه خونخوار بودلاله وش آن غرقه خون خوار بودزد رقم این نامه پر غم بدوستکارزوی دیده و دل هم بدوست