با نصرت و فتح و ظفر و دولت والابنگر علم شاه جهان بر سر بالالشکر شده آسوده و تِرمَذ شده ایمننصرت شده پیوسته و دولت شده والافتح آمده و تهنیت آورده جهان راسلطان جهانگیر به این فتح مهنابشکفته به دین داری او جان پیمبرنازنده به فرزندی او آدم و حوابهروزی او در همه گیتی شده معروفپیروزی او در همه عالم شده پیدارزمش همه با نصرت و رسمش همه نیکوروزش همه با دولت و کارش همه زیباای شاه غلامان تو دارند به اقطاعچین و خُتَن و کاشغر و خَلُخٌ و یغمابر بیعت و پیمان تو صد نامه رسیدستاز مکه و غزنین و سمرقند و بخارااز موکب تو کوه نماید همه هامونوز لشکر تو شهر نماید همه صحراآنجاکه تَف توست چه جیحون و چه هامونوانجا که صف توست چه جنگ و چهتماشاتاگَرد سپاه تو برآمد ز خراسانیک باره به اِدبار فرو شد سر اعدازین نصرت و زین فتح که دیدند و شنیدنددیگر به خراسان نبود غارت و غوغانشگفت اگر از بیم توشیران بگریزندکز هیبت تو موم شود آهن و خاراتا دست تو دریا بود و تیغ تو آتشنشگفت نهیب و خطر از آتش و دریاهر شاه که یک راه زتیغ تو بترسداز ملک و ولایت نبود نیز شکیباسودش نکند تعبیهٔ قلعه و لشکرآن به که کند با سرِ تیغِ تو مداراگر تعبیهسازی بهسوی روم دگر بارزُنّار چو افسار کنی بر سر ترسافرمان تو مسجد کند از خانهٔ رُهبانشمشیر تو خَرزین کند از چوبِ چلیپاشاها، مَلِکا، جملهٔ آفاق تو داریشد دیدهٔ دین از ظفر و فتح تو بینابیم است ز شیران جهان وز تو رعایتعذرست ز شاهان جهان وز تو مُحاباشادند و سرافراز به عدل تو خداوندچه خویش و چه بیگانه و چه پیر و چه برناتا، بنده معزی ز فتوح تو سخن گفتزیر قدمش گشت ثَری همچو ثُریاهر شعر پسندیده که در مدح تو گویدباشد چو یکی عقد پر از لؤلؤِ لالاتا عقل شناسنده تمام است به دانشتا مهر فروزنده بلندست به جَوزازیر علم فتح تو بادا همه عالمزیر قدم عدل تو بادا همه دنیاشمشیر تو برنده و دست تو دهندهفرمان تو پاینده و بخت تو توانا