فصل زمستان رسید و فصل خزان شدآب رزان خور که آب روی رزان شدرخت به کاشانه برکه در چمن باغزاغ پدید آمد و تذرو نهان شدباد ز کهسار تیر برف بینداختشاخ درختان ز تیر او چو کمان شدمرغ عقیقین سر از تنوره برآوردچِنگل او لعلپاش و مشکفشان شدشوشهٔ زر دیدهای و دستهٔ لالهبال و پر او نگاه کن که چنان شدای صنم چنگ زن به مجلس عشرتچنگ سبک زن کنون که جام گران شدبود پیاله روان به دست حریفانجام گران از پی پیاله روان شدداروی ما جز شراب نیست که ما راقوت دل شد شراب و قوت روان شدخاصه شرابی که از فروغ و لطافتدرخورِ بزمِ خدایگانِ جهان شدکوه کنون میغ را گرفت به بر درچادر کافور گون کشید به سر درخوشتر و فرخندهتر بود به چنین وقتباده به سر در مرا و یار به بر درسلسله زلفی فشانده گل به سمن برغالیه جعدی نهفته در به شکر درشمس و قمر گرچه روشنند و دُرفشانطعنه زند روی او به شمس و قمر درزان که حجر چون دلش به کعبه سیاه استروی بمالند حاجیان به حجر درهست دل من به زیر حلقهٔ زلفشهمچو میانش به زیر بند کمر درخواندهام او را ز دوستی پسر خودتا شدم آسیمه سر به عشق پسر در