ای شده در ره پی پذیره داراچند کند دل بدوری تو مدارااین منم از نار فرقت تو سراپایسوخته همچون وکیل صدر بخارالعل چو پیروزه کرده اشک چو مرجاندیده عقیق یمان و رخ زر ساراخونم در سینه شد طعام مناسباشکم در دیده شد شراب گوارابی تو نخواهد دلم جمال جمیلانبی تو نبوسد لبم عذار عذارامغزم کاود سرود ترک غزلخوانجانم کاهد جمال شوخ دل آراراندم از بزم خود عقیده عشرتخواندم بر وی طلاق خلع و مبارامژه بخواری همی سنبد خارهدیده بتاری همی شمارد تاراچند بر این تن فلک پسندد خواریمهلا مهلا نه من حدیدم و خاراهیچکسم در تعب نسازد یارییارب ز این بیشتر ندارم یاراجانم جانو سیار غم بستاندگر ندهی دادم ای سلاله داراوه که مرا در حقت عقیده بود آنکدر حق عیسی شنیده ام ز نصارارشک برم بر مصاحبان تو چونانکرشک ببردی هم بهاجر ساراشاها بفراز قد و فتنه بیارامماها بفروز چهر و خانه بیارایا سوی یاران شتاب یا ز بنانتمشکین فرما مشام باد صبا راتو دل و جان و خرد ز صیدگه آریشاهان دراج و اسفرود و حباراهر سو تازی سمند آیدت از پیدلها اندر کمند همچو اساراتا نبود از شماره هیچ فزون ترسال بقایت فزون بود ز شمارانوشند آن باده دشمنانت که گویندنحن سکاری و ما هم بسکاری