ز روزگار ندیدم دمی فراغت بالبیار ساقی جامی زباده مالامالاز آن میی که اگر دلشکستگان تاکشدرون دل گذرانند لب زند تبخالاز آن میی که به گاه نوشتن نامشمکد سر قلم خویش کاتب اعمالز شاخسارش هشیار برنخیرد مرغاگر بریزی زو قطره ی به پای نهالمیی که مرگ نمی بود اگر خدای جهانبه جای روحش می داد جای در صلصالمیی که گر بچکد قطره از وبراضهلال وار شود بدر را خسوف محالمیی چنان که اگر بهره یابد از بویشحکایت از دم عیسی کند نسیم شمالمیی به رنگ و به بوخانه سوز لاله و گلچو عشق دشمن عقل و چو علم منکر مالچو گل زخنده نیامد لب پیاله بهماز آن زمان که ازین می چشید یک مثقالمیی که کرده خدای جهانیان بر ماچو خون دشمن سلطان شرق و غرب حلالسپهر رتبه امامی که چرخ ارزق پوشچو صوفیان همه بر یاد او نماید حال