من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردمکه گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردمغمت بنشسته بر دل برد از من مایه هستیندانستم در آخر دزد را مهمان خود کردمز دست بیسر و سامانی خود من ترک سر گفتمبه کوی نیستی فکر سر و سامان خود کردمز ناچاری چو راه چاره شد مسدود از هر سوهمین یک فکر بهر درد بیدرمان خود کردمشدم در انتحار خویش یکدل دل ز جان کندملجاجت با خود و با بخت نافرمان خود کردمز بس خون ریختم در دل من از دست غمت آخرنمکنشناس دل را شرمسار خوان خود کردمگهی بگریستم گه خنده کردم گه به دل شوخینمودم گه ملامت دیدهٔ گریان خود کردمز چشم خویش بد دیدم ندیدم بد ز خاموشیشدم خاموش ترک صحبت یاران خود کردمبه کوی عشق سرگردان چو دیدم عقل برقآسافرار ای عاشقان از عقل سرگردان خود کردمبه فقر و نیستی زآن روی خو کردم که یک روزیگدایی را به کوی یار خود عنوان خود کردمز طفلی عشق را پروردم و پروردهٔ خود رادر این پیرانهسر عارف بلای جان خود کردم