ای جان جهانیان فدایتمردند سمنبران برایتدر دولت حسن صد چو یوسفدر یوزه گر در سرایتصد خرمن حسن داری ای ماهلیکن نبود جوی وفایتکی نوش کند ز چشمهٔ خضرآنکو زده جام غمزدایتبر طوبی وسدره کی نشنیدمرغی که پریده در هوایتهرکس بکسی امیدوار استدست من و دامن ولایتدرمشرب عاشقان نبرده استعیش سره صرفه از بلایتجانم بلب از پی نگاهی استای دوست تو دانی و خدایتچون دست نمیدهد که گاهیآیم چو سگانت از قفایتای آفت عقل و غارت هوشتا چند کنی ز ما فراموشدل را ز مژه چشاندهٔ نیشوز نوش لبان نداده یک نوشتا حلقهٔ زلف تو بدیدمشد حلقهٔ بندگیم در گوشنخل قدت ار به بردرآیدعمر ابد آیدم در آغوشطاقی بمقام خوبروئیابروت کشیده تا بناگوشخوش آنکه دهم بدست جامتتو نوش کنی و گویمت نوشیک جرعه دهی ز لعل کافتمتا روز شمار مست و مدهوشزلفت بتو غیر کج نهادیباد است روان نگفته درگوشزین بعد بر آن سرم که باشمدر کنج غمی نشسته خاموشسر خیل بتان نازنینیغارتگر عقل و کفر و دینیای صاحب خرمن لطافتلطفی بنما بخوشه چینیز ابروت بقصد مرغ جانمزه کرده کمان و در کمینیبا جمله وفا بما جفا چندبا غیر چنان بما چنینیهرکس که بدیدت آفرین گفتچون صورت گیتی آفرینیذاتت جو خدای نکته بین استاینقدر بود که در زمینیچون مردم دیدگان بدیدهاندر دل مردمان مکینیآن به که بگوشهٔ نشینمیا رخت کشم بسر زمینیاز جام صفا می بقا رازانسان نخوری که خون ما رابندیش ز داوری فرداامروز ز حد مبر جفا راتو آینهٔ جهان نمائیبگذار که بینمت خدا رادر پیش وقوف کوی تو نیستدر مشعر من صفا صفا راجز در رخ و زلف تو که دیدهاندر دل تیره شب ضحا راجز در دهنت که دید گیرنداز لعل و درر می گوا راکی مرغ دل مرا بود راهره نیست به این چمن صبا رااسرار نبوده است چون باردر حضرت پادشه گدا را