ساقی ازین جرعه در انجام کوشچون همه داریم بر انجام کوشپر مکن این شیشه و خم کوتهیستکاخر سررشته گم کوتهیستتا بکی این خانه و جام مدامبگذر ازین دانه و دام مدامجان که در آتش پرداز از سرخوشیتلخی مرگش برد از سرخوشیدام تو شد از طرب آواز چنگتا برد آنشمع شب آواز چنگنعره زن از قافله آن خوش درایکز سر جان خیز و در آتش درآیدرگذر از این تن چون سرخ رویزر شو و ساز از تف خون سرخ رویمیل تو شد گر سوی دارالسلاممن شدم اینک روی دارالسلاماز سر جان بگذر و دلخوش نشینباش در آن منزل گل خوش نشینناوک دل را پر دین برنشانتا خورد این ناوک ازین بر نشانکعبه دل گر در بتخانه ایسترو چوبت اندر در بتخانه ایستطاعت یزدان کن و بت کم پرستبر دل طایر صفت آن هم پرستطاعت صد قافله هر شام کنصبح حج و نافله در شام کن