خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفتدل تن نهاد و دامن شادی روان گرفتای دل ره عدم چو گرفتی از آن میانجانم ز هستی تو کناری نهان گرفتآید همیشه اشک بدریوزه پیش تواوسایل است و راه نشاید برآن گرفتدل مرکب قرار بمیدان عشق تاختچون شهسوار درد تو آمد عنان گرفتتا لذت شراب غمت یافت کام جانسرخوش شد و بمصطبه پای دنان گرفتچون حسن تو بحور و بغلمان ظهور کردزاهد چنان هوای جنان از چنان گرفتزلف تو داشت جان اسیری ببند خویشرویت بصد لطافتش آخر ضمان گرفت