گسلاندن. [ گ ُ س ِ / س َدَ ] ( مص ) گسیختن. پاره کردن. گسلانیدن : عمودی فروهشت بر گستهم که تا بگسلاند میانش ز هم.فردوسی.دمادم فرستد سلیح و سپاه خورش بازپس نگسلاند ز راه.فردوسی.سپردم به تو این نبرده جوان ز مرگش دلم را به بر نگسلان.فردوسی.من نه مسلمانم و نه مرد جوانمردگرسرتان نگسلم ز دوش به کوپال.منوچهری.و راهنمایی ایشان کرده بود بچنگ زدن در چیزی که هرگز نگسلد. ( تاریخ بیهقی ).دیوانه اگر پند دهی خود...