معانی کلمه : گسارنده
لغت نامه دهخدا
گسارنده. [گ ُ رَ دَ / دِ ] ( نف ) دهنده می. ساقی :
می آورد چون هرچه بد خورده شد
گسارنده می ورا بَرده شد.گسارنده باده و رود و ساز
سیه چشم گلرخ بتان طراز.گسارنده آورد جام بلور
نهادش ابر دست بهرام گور.و رجوع به گساردن شود.
می آورد چون هرچه بد خورده شد
گسارنده می ورا بَرده شد.گسارنده باده و رود و ساز
سیه چشم گلرخ بتان طراز.گسارنده آورد جام بلور
نهادش ابر دست بهرام گور.و رجوع به گساردن شود.
فرهنگ عمید
خورنده، نوشنده.
فرهنگ معین
(گُ رَ دِ ) (ص فا. ) ساقی .
فرهنگ فارسی
( اسم ) طی کننده سپری کننده .
دانشنامه عمومی
گساردن به معنی خوردن. می خوردن یا غم خوردن گسارنده یعنی خورنده. نوشنده گسار امر بگساردن است و ترکیب گسار با کلمات دیگر مثل غمگسار. باده گسار و می گسار
