معانی کلمه : گسارده
لغت نامه دهخدا
گسارده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) برطرف شده. از میان رفته. شکسته :
اندوه من بروی تو بودی گسارده
و آرام یافتی دل من از عطای تو.|| گذاشته. ( برهان ). و رجوع به گساردن شود.
اندوه من بروی تو بودی گسارده
و آرام یافتی دل من از عطای تو.|| گذاشته. ( برهان ). و رجوع به گساردن شود.
فرهنگ عمید
نوشیده، آشامیده شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) طی کرده سپری کرده .
