معانی کلمه : محکمی
لغت نامه دهخدا
محکمی . [ م ُ ح َک ْ ک ِ ] (ص نسبی ) انتسابی است به محکمه که طایفه ای از خوارج باشند. (از انساب سمعانی ). رجوع به محکمه شود.
فرهنگ فارسی
استواری بر قراری : از قلاع معبد که بمزید مناعت و محکمی مشهور است و وصف آن در کتب توازیخ مسطور و مذکور قلع. فیروز کوه است .
طایفه ای از خوارج
طایفه ای از خوارج
مترادف و متضاد
استحکام، استواری، پایداری، سختی، صلابت، صلبی ≠ سستی
