معانی کلمه : غن
لغت نامه دهخدا
غن . [ غ َ ] (پسوند) (مزید مؤخر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه ، مانند: راغن ، خشوفغن و میغن .
غن . [ غ ُ ] (اِ) در تداول مردم گناباد خراسان بمعنی گردآوری است ، و جمع کردن را غن کردن گویند: این لباسها را غن کن ؛ یعنی جمع کن . و ظاهراً مخفف کلمه ٔ غُند است . رجوع به غند و غندرود شود.
فرهنگ عمید
سنگی که بر تیر عصاری میبستند تا دانه در زیر آن فشرده و روغنش گرفته شود؛ سنگ عصاری: ◻︎ جمله صید این جهانیم ای پسر / ما چو صعوه مرگ بر سان زغن ـ هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر / مرگ بفشارد همه در زیر غن (رودکی: ۵۰۵).
فرهنگ معین
(غَ ) (اِ. ) ۱ - سنگ عصاری . ۲ - دست - آورنجن .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - سنگی که بر تیر چوب عصاری به جهت زیادتی سنگینی بندند سنگ عصاری ۲ - دست آورنجن دست برنجن .
