غنج . [ غ ُ ن ُ ] (ع اِمص ) کرشمه و ناز. (منتهی الارب ). غُنج . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به غُنج شود.
غنج . [ غ َ ن َ ] (ع اِ) پیر کلان سال در لغت هذیل . یقال :فلان غنج القوم ؛ ای شیخهم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). لغتی است در عَنَج بعین مهمله . (از اقرب الموارد).
سرخاب#NAME?
جوال؛ تاچه؛ خرجین.
بههمآمده و گردشده؛ غنچه.
۱. = غنجیدن
۲. (اسم) نازوکرشمه؛ دلال.
〈 غنج زدن: (مصدر لازم) [عامیانه] سخت آرزومند بودن: دلم برای آن غنج میزند.
۱. نوزاد کرمیشکل حشرات؛ لارو.
۲. حشرهای که نوزاد کرمیشکل آن از آفات سیب و گوجه است.
۳. نوعی کرم که در گیاه پنبه تولید میشود و غنچه و گل آن را میخورد.
(غَ نْ) (اِ.) جوال .
( ~ .) (ص .) نیکو، خوش .
(غَ یا غِ) (اِ.) سرین ، کفل .
(غُ نْ) (ص .) به هم آمده و گِرد شده .
( ~ .) (اِ.) گلگونه ، سرخاب ، مجازاً آرایش .
( ~ .) (پس .) پسوند دال بر آغشتگی و آلودگی : بیمارغنج .
( ~ .) [ ع . ] 1 - (مص ل .) ناز کردن . 2 - (اِ.) ناز و کرشمه .
تپش شدید قلب از سر شوق
خوش، خوشی
سرین، کفل
جوال، خورجین
غازه، گلگونه
عشوه، کرشمه، ناز
۱. خوش، خوشی
۲. عشوه، کرشمه، ناز
۳. جوال، خورجین
۴. سرین، کفل
۵. غازه، گلگونه