بازبستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) دوباره بستن. ( ناظم الاطباء ). || کنایه از سفر کردن . ( غیاث اللغات ). || متصل کردن. ملحق کردن. الصاق کردن. وصل کردن. سپردن. مرتبط کردن. چیزی را به چیزی پیوستن. واگذاردن. منوط کردن. موکول کردن : چرخ رنگست و همچو چرخ بدوبازبسته همه صلاح جهان.مسعود سعد.و ایزدتعالی منفعت همه گوهرها به آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع رابکار است. ( نوروزنامه منسوب به خیام ...