وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
خوشا وقت شاه، آفریدون گردکه کلدانیان را زایران ستردپی ماردوشان از آن جا بریددگر شوکت اژدها کس ندیدبپرداخت نااهریمنان خاک رابرانداخت آیین ضحاک راکه از پشت گاوان خورش داشتندز مغز گوان پرورش داشتندفریدون لقب بد بفرزانهولیکن بدش نام او کشترهنژادش زآبادیان مهینکه کلدانیان خواندند آبتینپدر اشکیان پور اسپیله کاوبه نیروی او کس نیاورده تاویل کاوه که او بد چو شیر ژیانبه جا ماند از او اختر کاویانخوشا گاه پیروز با تاج و گاههمان روزگار منوچهر شاهکه بودند از دخت آشور شهکه گشته به سرو یمن مشتبههمان ملک ایراک بد جایشانفروزان چو استاره بد رایشانهمان گاه کابوجیا و شراککه بخشید بر شاه توران اراکخنک آرش نامور کان دلیربه آمل زرویان بیفکند تیرگر پرس مگر نام آن جنگ بودکه اغریرثش خوانده مرد یهود