باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرمبار الها چارهای کن سخت در چنگش اسیرمدست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارمنیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرمناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادرننگرم بهْ، کرد بایستی دو صد لعنت به شیرمتا نفس باقیست نام دوست باشد بر زبانمتا که جانی هست نقش یار باشد در ضمیرماز برای گوشه چشمت ز عالم چشم بستمگر تو ابرو خم کنی از هر دو عالم گوشه گیرموعده دادی وقت جان دادن به بالین من آییجانم از هجرت به لب آمد نمیآیی بمیرمای جوانان از من ایام جوانی گم شد او راهر کجا دیدید گوییدش که پیری کرد پیرمسطوت دربار فقرم شد چنان کز روی کرنشقالی شاهان به خاک افتند در پیش حصیرمدر وصالت دلخوشم از زندگی چون خضر لیکنمیکشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرمزندگی از قدر من کاهید قدرم کس ندانددانی آنوقتی که در عالم نبیند کس نظیرمگر نکردم خدمت، این دانم، خیانت هم نکردمشکر ایزد را که عارف نی وکیلم نی وزیرم