( آبروی ) آبروی. [ ب ِ ] ( اِ مرکب ) آب روی. آبرو. حرمت. عزّت. شرف. اعتبار. ناموس. جاه. ( ربنجنی ). عِرض. ارج. قدر. ( ربنجنی ). شأن : درِ بی نیازی بشمشیر جوی بکشور بود شاه را آب روی.فردوسی.اگر راستی تان بود گفتگوی به نزدیک منْتان بود آبروی.فردوسی.بدانش بود مرد را آبروی ببیدانشی تا توانی مپوی.فردوسی.چنین گفت بهرام کاین خود مگوی که از شاه گیرد سپه آبروی.فردوسی.فروشنده ام هم خریدارجوی فزاید مرا نزد ...
فرهنگ فارسی
( آبروی ) ( اسم ) ۱ - عرق خوی آب رخ ۲ - اعتبار قدر جاه شرف عرض( اسم ) جمع : ابرویها. ( آب روی ) ( اسم ) ۱ - عرق خوی آب رخ آب رو ۲ - اعتبار قدر جاه شرف عرض ناموس حرمت عزت