دوش به گوشم رساند نکتهٔ غیبی سروشغبغب ساقی ببوس قرقف باقی بنوشدر همه جا با همه دیده به دلدار دوزاز غم عشقش بگو در ره وصلش بکوشسینه به جار غمش تا بتوان میخراشبهر گل عارضش تا بتوان میخروشجز ره مهرش مپوی غیر حدیثش مگویشارع میخانه جوی سبحه به ساغر فروشتاز تو باشد اثر نبود از آنت خبرنیست در این ره بتر دشمنی از عقل و هوشبر سر کوی فنا سرخوش و رندانه روقفل خموشی به لب وز تف جان دل بجوشنقد بلا کآورند بر سر بازار عشقگر بستانند خیز جنس دل و جان فروشبر در پیر مغان باش کمین بندهایدست ادب بر میان حلقهٔ فرمان به گوشغاشیهٔ دولتش خیل ملایک کشندهرکه به جان میکشد بار دلی را به دوشمشرب رندی کجا مرتبهٔ زهد کوطعن به رندان مزن زاهد خودبین خموشچون ز نک وجز نکو ناید و یک بیش نیستهیچ نکوهش مکن دیدهٔ بد بین بپوشبندهٔ احرار شو طالب دیدار شوواقف اسرار شو پند وی از جان نیوش