جانا دلم از غمت به جان آمدجانم ز تو بر سر جهان آمداز دولت این جهان دلی بودمآن نیز به دولتت گران آمدآری همه دولتی گران آیدچون پای غم تو در میان آمددر راه تو کارها بنامیزدچونان که بخواستم چنان آمددر حجرهٔ دل خیال تو بنشستچون عشق تو در میان جان آمدجان بر در دل به درد میگویددستوری هست در توان آمداز دست زمانه داستان گشتمچون پای دلم در آستان آمدگفتم که تو از زمانه به باشیخود هر دو نواله استخوان آمدیکباره سپر بر انوری مفکنبا او همه وقت بر توان آمد