از دل گره غم تو بگشادمسودای تو از دماغ بنهادمبرمن دگری گزیده ئی شایداو را بتو و تو را باو دادمعمری است که خاک تو همی بوسممعلومم شد کنون که بربادمیک چند زجور تو برآسایمگر دولت عافیت دهد دادمبل تا، زره سپهر باز افتدروزی دو سه کاروان فریادممن بنده بخت فرخ خویشمکز دست غم تو کرد آزادمعمری بگذاشتم که یکساعتدر عشق تو کس ندید دل شادموالله که کنون چنین همی دانمکاین دم ز مشیمه جهان زادمبگماشت خدای رامردی راتا محنت تو ببرد از یادمحالی باری ز ظالمان جستمهر چند بکافری در افتادمای طبع اثیر برهمی میزنکز دل گره غم تو بگشادم