بجای. [ ب ِ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) بجا. درمحل. درمکان. به مکان : ببالا و دیدار و فرهنگ و رای زریر دلیر است گوئی بجای.فردوسی. || بموقع. مناسب. || ساکن. بی حرکت. ایستاده. ثابت. || برجای. باقی. جانشین. باقیمانده. وارث. || باقی. پایدار. ثابت : چو دریا و کوه و زمین آفریدبلند آسمان از برش برکشیدیکی تیزگردان و دیگر بجای بجنبش ندادش نگارنده پای.فردوسی.بعد بسی گردش بخت آزمای او شد و آوازه ٔعدلش بجای.نظامی. ...
فرهنگ معین
(بِ یِ ) (حراض . ) ۱ - در حق کسی ، برای کسی . ۲ - از جهت ، از حیث . ۳ - در برابر، در مقابل (برای مقایسه ).
فرهنگ فارسی
بجا در محل .
مترادف و متضاد
quid pro quo (قید)بجایin lieu of (قید)بجایinstead (قید)بجای، در عوض، بعوضinstead of (حرف اضافه)بجای، مقابل، بعوضfor (حرف اضافه)در برابر، در مقابل، مربوط به، بجای، برای اینکه، بواسطه، در مدت، برای، بخاطر، به منظور، بجهت، از طرف، به بهای، برله، بقدر، بطرفداری ازanti- (پیشوند)غیر، مخالف، ضد، علیه، برضد، پاد، بجای، درعوض...