بجای آوردن . [ ب ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) به موقع بردن . به مکان نقل کردن . || کنایه از شناختن . دانستن . (برهان قاطع). دریافتن : هرآنکس که از داد تو یک خدای بپیچد نیارد خرد را بجای . فردوسی .خاطر ملوک و خیال ایشان را کس نتواند بجای آورد. (تاریخ بیهقی ). بازرگان بجای آورد که طرار با او حیلت کرده است (سندبادنامه ). چون از زیارت مکه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد، به فراست بجای آوردم که معزولست . (گلستان ...