معانی کلمه : انبودن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چیدن.
۲. چیدن گل.
۳. بالای هم چیدن، روی هم گذاشتن، انباشتن.
۴. فراهم آوردن.
۵. [مجاز] آفریدن، آفرینش: بودنت در خاک باشد یافتی / همچنان کز خاک بود انبودنت (رودکی: ۵۲۱ ).
۲. چیدن گل.
۳. بالای هم چیدن، روی هم گذاشتن، انباشتن.
۴. فراهم آوردن.
۵. [مجاز] آفریدن، آفرینش: بودنت در خاک باشد یافتی / همچنان کز خاک بود انبودنت (رودکی: ۵۲۱ ).
فرهنگ معین
( ~.) (مص م .) آفریدن .
(اَ دَ) (مص م .) چیدن ، روی هم گذاشتن .
( ~. ) (مص م . ) آفریدن .
(اَ دَ ) (مص م . ) چیدن ، روی هم گذاشتن .
(اَ دَ ) (مص م . ) چیدن ، روی هم گذاشتن .
فرهنگ فارسی
چیدن، چیدن گل، بالای هم چیدن، رویهم گذاشتن، انباشتن، فراهم آوردن
( مصدر ) آفریدن .
( مصدر ) آفریدن .
