( بر آن بودن ) بر آن بودن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) اعتقاد داشتن. عقیده داشتن. معتقد بودن. بصدد بودن. عزم داشتن. تصمیم کردن. سر آن داشتن. آهنگ آن داشتن : بر آنست کاکنون به بندد ترابشاهی همی بد پسندد ترا.دقیقی.بر آنم که امروز پاسخ دهدچو پاسخ به آواز فرخ دهد.فردوسی.که ما هم بر آنیم کین پیر گفت نباید در راستی را نهفت.فردوسی.بر آنم که او را ز هر سو سپاه بباید که هستش چنین دستگاه.فردوسی.در ده می آسوده که...
فرهنگ فارسی
( بر آن بودن ) اعتقاد داشتن عقیده داشتن .
مترادف و متضاد
go(فعل)
کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر کردن، پا زدن، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه ساختن، گشتن، رهسپار شدن، رواج داشتن، بران بودن