معانی کلمه : اباد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
( آباد ) [ په . ] (ص . ) ۱ - معمور، دایر. ۲ - مزروع ، کاشته . ۳ - پر، سرشار. ۴ - سالم . ۵ - منظم ، سامان . ۶ - شادمان ، خرم . ۷ - مرفه .
[ ع . ] ( اِ. ) جِ ابد، جاوید بودن ها.
[ ع . ] ( اِ. ) جِ ابد، جاوید بودن ها.
فرهنگ فارسی
( آباد ) (اسم ) جمع ابد جاوید بودنها
عامر مزروع آبادان
عامر مزروع آبادان
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: آباد (پسر) (فارسی) (تلفظ: abad) (فارسی: آباد) (انگلیسی: abad)
معنی: تندرست و مرفه، آراسته
معنی: تندرست و مرفه، آراسته
