به گردون برین بر شد، ز فخر این ملکت ایرانکه گسترد از برش سایه خجسته رایت سلطاناگر ویران شد این ایران ز جور ترکمانان بدز عدل شاه نیکاختر به ساعت گردد آبادانخداوند جهان، الب ارسلان، سلطان دینپرورکه با عدلش نماند جور یکسر عدل نوشروانخداوندی، که در سود و زیان خشنودی و خشمشیکی لهویست بیاَندُه، یکی دردیست بیدرمانبه هول رعد و گشت باد و خشم ابر آزاریبه زور پیل و سهم شیر و مکر گرگ پردستانبه هنگام درنگ اندر همه چون کوه بر هامونبه هنگام شتاب اندر همه چون چرخ در جولانقوی چون سد اسکندر، سیهدل چون شب تاریهمه آشفته چون دریا، به قدر قطرهٔ بارانبه یک حمله، که سلطان کرد همچون شیر بر آهوز خون خصم دریا شد، به یک ساعت همه میدانچو سهم رایتت بیند معادی زود بگریزدچو اهریمن، که بگریزد ز سهم آیت فرقانبه چونین فتح فرخنده، که دادت ایزد داورتو شادی کن، که دشمن گشت زار و خسته و حیرانهمی تا چرخ زنگاری به گرد مرکز ناریهمی گردد گه و بیگه، به شادیها و بر احزانتو یار شادمانی باش، تا دشمن خورداندهتو جفت تندرستی باش، تا دشمن بُوَد نالان