شهی که گوهر و دینار رایگانی دادهرآنچه داد خدایش خدایگانی دادعزیزکرد بدو دین و داد و بگزیدشبه دین و دادش ده چیز و رایگانی دادنگین و افسر و شمشیر و تخت و تاج وکمرسپاه و دولت و پیروزی و جوانی دادیقین بدان که دهد آن جهانیش فردافزون از آن که به او ملک این جهانی دادهر آن شهیکه ظفر یافت بر مخالف خویشزآسمان و زسیارگان نشانی دادز بخت خویش نشان داد شاه روز ظفرنه از ستاره و دوران آسمانی دادلطیف طبع ملک داد باد را سَبُکیچنانکه حلم ملک خاک را گرانی دادحصار دولت از آن آمد استوار و بلندکه تیغ را مَلِک شرق پاسبانی دادبسا مخالف دولتکه شاه مالِشِ اوبه تیر و ناوک آن تیغ هندوانی دادشهان به زیر زمین گنج را نهان کردندخدایگان به عطا گنج شایگانی دادنداد هیچ کسی خاک رایگان به مثلچنانکه شاه جهان زر به رایگانی دادبه آفرین ملک من رهی همی نازمکه آفرینش لفظ مرا معانی دادبه بزم خویش مرا پیش خاصگان بنشاندبه دست خویش به من بنده دوستگانی دادبه زندگانی خضرم که شهریار جهانز جام خویش مرا آب زندگانی دادز عدل باد دلش شادمان و برخوردارکه عدل او به همه خلق شادمانی دادهمیشه شاه جهان باد کامران و عزیزکه بخت را هنرش عِزّ و کامرانی داد